خرید بک لینک

_ بنظرت میشه چنین حرفی رو هم دروغ گفت؟

کیان:پریسما من نمیتونم باور کنم ک تو هم دوستم داشته باشی انگار ی معجزه شده و خدا رو هزار مرتبه شاکرم. پریسما میشه بغلت کنم؟

رمان از عـــشق تا جدایـــــی.پارت سوم قسمت دوم

_چی میگی کیان دیونه شدی؟

کیان:آره پریسما من دیونه تو ام،دیونه نگاه کردنت،دیونه عصبی شدنت،دیونه خنده هات پریسما تو همه زندگیم شدی

_کیان ب آدم دیونه نمیشه اعتماد کردا

کیان:من هر چی تو بخوای میشم فقط کافیه تو،تو زندگیم باشی.کافیه تو کنارم باشی تو اراده کن من انجام میدم

_روزها میگذشت و رابطه من کیان بهتر از قبل میشد و حسابی بهم وابسته شدیم و دیگه اثری از خجالت تو وجود من نبود کیان بهم پیشنهاد داد تا با مامان و باباهامون صحبت کنیم بیاد خواستگاری اما من گفتم ی مدت صبر کنه تا ببینیم خدا چی میخواد نزدیک امتحانای نوبت دومه و مدرسه دیگه تعطیله اینجوری وقت دارم بیشتر با کیان چت کنم.انگار کیان شده زندگیم بدون کیان نفس کشیدن سخته هیچ وقت فکر نمیکردم ک روزی عاشق بشم فکر میکردم عشق فقط تو قصه هاست و در واقعیت هیچ وقت اتفاق نمیفته اما احساس من نسبت به کیان چیزی فراتر از عشق بود قابل توصیف نیست.چند وقت ی بار قایمکی با کیان میرم بیرون کلی بهمون خوش میگذره خدا کیان مال من بشه!

_اولین امتحانمون امروز شروع کار میشه زنگ زدم ب زهرا بیاد با هم بریم مدرسه.

مامان:پریسما دخترم دوستت زهرا اومده دنبالت

_باشه مامانی بهش بگو الان میام

مامان‌:پریسما دخترم موفق باشی

_مرسی مامان گلم.خداحافظ مامی

مامان:خداحافظ دختر گلم مراقب خودتم باش

_چشم

زهرا:سلام خوبی

_مرسی تو خوبی خوندی امتحانو؟

زهرا:آره خوندم تو چی؟

_پریسما ای بگی نگی خوندم اصلا دیگه نمیتونم ب جز کیان ب چیز دیگه ای فکر کنم،میخوام بخوابم میاد جلو چشمام و میخوام بخونم میاد تو فکرمو خلاصه ک ذهنم همش درگیر اونه

زهرا:ای بابا تو هم چقد کیان کیان میکنی بسه بابا کشتی ما رو

_خب کیان عشقمه چیکار کنم دوستش دارم.راستی میای بعد از امتحان بریم بیرون؟

زهرا:ن خیر من جایی نمیام

_إ زهرا اذیتم نکن دیگه آخه چرا نمیای ها؟

زهرا:بله دیگه تو انقد دم از عشق میزنی فک میکنی فقط خودت عشق داری ها؟ما هم عشق داریما

_زهرا واقعأ راست میگی حالا عشقت کیه؟

زهرا:بعدأ بهت میگم خلاصه بگمت ک من با عشقم قرار دارم و نمیتونم باهات بیرون بیام.

_باشه زهرا خانوم ب من ضدحالی بزن ک دارم برات

زهرا:إ آبجی جونم سر فرصت همه چیز رو برات تعریف میکنم فعلا بیا بریم امتحان بدیم.

_امتحان تموم شد و از سالن اومدیم بیرون زهرا با من قرار گذاشت ک اگه مامانش زنگ زد بگم کنار منه بعدش هم خداحافظی کرد و رفت.داشتم تنها میرفتم خونه ک دوباره دیدم همون پسره مزاحم پیداش شد و دوباره برای این عصبیم کنه خانومم صدام زد منم اهمیت ندادم و گوشیمو برداشتم تا ب کیان زنگ بزنم و بیاد و شر این پسره عوضی رو کم کنه.

برچسب: نویسنده: پرهام رفیعی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 3:50

صفحه بندی