کاش زمان میگذشت و با گذشت زمان همه چیز درست میشد
کیان:پریسما رسیدیم،دیگه نمیتونم جلوتر برسونمت
_باشه مرسی.از ماشین پیاده شدم همین ک خواستم در ماشین رو ببندم کیان گفت:عشقم مراقب خودت باش
_لپام گل انداخت(تو هم مراقب خودت باش عشقم)و از کیان خداحافظی کردم و رفتم خونه بابام هم تازه رسیده بود خونه
_سلام مامان،سلام بابایی
مامان:سلام دخترم
بابا:سلام تا این موقع کجا بودی شب شده ها؟
_بابا جون با دوستم زهرا رفتم واسه اون یکی دوستم کادو بخرم بعدشم با هم رفتیم کافی شاپ.
بابا:پس کجاست کادویی ک خریداریی؟
_بابا جون چیزی پسندم نشد قرار شد بعدا برم.سفارش با زهرا ی چرخی زدم و برگشتم خونه
بابا:از این ب بعـــــــ
مامان:بس کن آقای کمالی دخترمو راحتش بذار بعد از سالها دخترم با دوستاش رفته بیرون اینم تو زهرمارش کن،دخترم برو تو اتاقت لباسات عوض کن من برات شام میارم
_باشه مامان جون شب بخیر بابا
_شاید من چون تنها فرزند این خانوادم بابام زیادی تعصبیهکاش کیان پیشم بود و دلداریم میداد چطوره بهش پی ام بدم؟ موبایلمو از کیفم برداشتم و (سلام خوبی منم پریسما)واسه کیان تایپ کردم همین ک اومدم بفرستم مامان اومد تو اتاق و پی ام رو نفرستادم
مامان:دخترم از دست بابات ک دلخور نشدی؟
_ن مامان جون من عادت دارم ب این لحن بابا چیز غیر عادی نبود بابا همیشه ی آدم تعصبیِ ک حرف حرف خودشه نمیشه رو حرفش حرف زد
مامان:آره مادر جون ولی تو ازش ناراحت نشو گلم بیا شامتو بخور
_ن مامان جون میل ندارم فقط اگه ناراحت نمیشید میخوام تنها باشم
مامان_عزیزم باید شامتو بخوری خیلی تپلی بخوای شامم نخوری ک دیگه هیچی ازت باقی نمیمونه
_مامانی من وزنم ایده آل اصلا وزنم کم نیست بعدشم با ی شب شام نخوردن طوریم نمیشه نگران نباش مامان.میشه تنها باشم مامانی؟
مامان:باشه دخترم تنهات میزارم شبت خوش
_شب بخیر مامان گلم
_همین ک مامان از اتاق رفت بیرون بلند شدمو در اتاق رو قفل کردم پی ام رو فرستادم ب کیان
ب ثانیه نکشید جواب داد سلام عزیزم مرسی تو خوبی
_من ن اصلأ حالم خوب نیست
کیان:چرا مگه چی شده؟نکنه هنوز محور اون پسره عوضی اذیتت میکنه ها؟
_ن اون قضیه ک ب لطف تو تموم شد اما وقتی رسیدم خونه بابام باهام برخورد بدی داشت و گفت چرا دور کردم و خلاصه ک ناراحت شدم
کیان:عزیزم میخوای باهات صحبت کنم تا آروم تر بشی میخوای زنگ بزنم
_آره زنگ بزن اینجوری شاید بهتر شدم
کیان:باشه عزیزم
_کیان زنگ زد و باهم دو سه ساعت صحبت کردیمو بعدش خداحافظی کردیم خوابیدیم
چند وقتی میگذشت ک شبا قبل از خواب با کیان صحبت میکردمو بعدش میخوابیدم بیشتر روزا هم کیان منو میرسوند مدرسه تا اینکه تصمیم گرفتم ب کیان بگم ک دوستش دارم.و زهرا خانوم هم تا پرسش نامه شو راجع به کیان پر نکرد ول کن نشد و از کل ماجرای منو کیان خبر دار شد.شب آخری ک با کیان صحبت کردم باهم قرار گذاشتیم تو همون پارکی ک برای بار دوم گفت عاشقمه
_روز بعد از مامان ب بهونه زهرا اجازه گرفتم و با زهرا هم هماهنگ کردمو رفتم سر قرار
کیان:سلام پریسما خوبی؟
_سلام مرسی تو خوبی؟
کیان :مرسی منم خوبم پریسما اگه اینجا راحت نیستی میخوای بریم تو ماشین ک مطمئن بشی کسی نمیبینتت؟
_فعلا ک همین جا خوبه
کیان:باشه.پریسما تو قرار گذاشتی ک بیایم بیرون این یعنی اینکه میخوای حرف خاصی رو ب من بگی؟
_آره کیان بعد از مدتها تونستم ب خودم این جرأت رو بدم و بیام باهات صحبت کنم.
کیان:نکنه میخوای بگی ک دوستم نداری پریسما؟
_کیان راستـــش،راســـتــــــش منم دوست دارم
کیان:
_خواهش میکنم اینجوری نگام نکن کیان الان آب میشم میرم زیر زمین
کیان:پریسما میشه ی بار دیگه حرفتو تکرار کنی؟
_میگم اینجوری نگام نکن
کیان:نـــه حرف قبلیش رو ی بار دیگه تکرار کن!!
_کیان ازم نخواه دوباره حرفمو تکرار کنم
کیان:خواهش میکنم فقط یک بار دیگه تکراش کن
_باشه اما آخرین باره(کیـــان عزیـــــزم من دوســــتــِت دارم.❤)
برچسب:
نویسنده: پرهام رفیعی