خرید بک لینک

کاش زمان میگذشت و با گذشت زمان همه چیز درست میشد

کیان:پریسما رسیدیم،دیگه نمیتونم جلوتر برسونمت

رمان از عـــشق تا جدایـــــی.پارت سوم

_باشه مرسی.از ماشین پیاده شدم همین ک خواستم در ماشین رو ببندم کیان گفت:عشقم مراقب خودت باش

_لپام گل انداخت(تو هم مراقب خودت باش عشقم)و از کیان خداحافظی کردم و رفتم خونه بابام هم تازه رسیده بود خونه

_سلام مامان،سلام بابایی

مامان:سلام دخترم

بابا:سلام تا این موقع کجا بودی شب شده ها؟

_بابا جون با دوستم زهرا رفتم واسه اون یکی دوستم کادو بخرم بعدشم با هم رفتیم کافی شاپ.

بابا:پس کجاست کادویی ک خریداریی؟

_بابا جون چیزی پسندم نشد قرار شد بعدا برم.سفارش با زهرا ی چرخی زدم و برگشتم خونه

بابا:‌از این ب بعـــــــ

مامان:بس کن آقای کمالی دخترمو راحتش بذار بعد از سالها دخترم با دوستاش رفته بیرون اینم تو زهرمارش کن،دخترم برو تو اتاقت لباسات عوض کن من برات شام میارم

_باشه مامان جون شب بخیر بابا

_شاید من چون تنها فرزند این خانوادم بابام زیادی تعصبیهکاش کیان پیشم بود و دلداریم میداد چطوره بهش پی ام بدم؟ موبایلمو از کیفم برداشتم و (سلام خوبی منم پریسما)واسه کیان تایپ کردم همین ک اومدم بفرستم مامان اومد تو اتاق و پی ام رو نفرستادم

مامان:دخترم از دست بابات ک دلخور نشدی؟

_ن مامان جون من عادت دارم ب این لحن بابا چیز غیر عادی نبود بابا همیشه ی آدم تعصبیِ ک حرف حرف خودشه نمیشه رو حرفش حرف زد

مامان:آره مادر جون ولی تو ازش ناراحت نشو گلم بیا شامتو بخور

_ن مامان جون میل ندارم فقط اگه ناراحت نمیشید میخوام تنها باشم

مامان_عزیزم باید شامتو بخوری خیلی تپلی بخوای شامم نخوری ک دیگه هیچی ازت باقی نمیمونه

_مامانی من وزنم ایده آل اصلا وزنم کم نیست بعدشم با ی شب شام نخوردن طوریم نمیشه نگران نباش مامان.میشه تنها باشم مامانی؟

مامان:باشه دخترم تنهات میزارم شبت خوش

_شب بخیر مامان گلم

_همین ک مامان از اتاق رفت بیرون بلند شدمو در اتاق رو قفل کردم پی ام رو فرستادم ب کیان

ب ثانیه نکشید جواب داد سلام عزیزم مرسی تو خوبی

_من ن اصلأ حالم خوب نیست

کیان:چرا مگه چی شده؟نکنه هنوز محور اون پسره عوضی اذیتت میکنه ها؟

_ن اون قضیه ک ب لطف تو تموم شد اما وقتی رسیدم خونه بابام باهام برخورد بدی داشت و گفت چرا دور کردم و خلاصه ک ناراحت شدم

کیان:عزیزم میخوای باهات صحبت کنم تا آروم تر بشی میخوای زنگ بزنم

_آره زنگ بزن اینجوری شاید بهتر شدم

کیان:باشه عزیزم

_کیان زنگ زد و باهم دو سه ساعت صحبت کردیمو بعدش خداحافظی کردیم خوابیدیم

چند وقتی میگذشت ک شبا قبل از خواب با کیان صحبت میکردمو بعدش میخوابیدم بیشتر روزا هم کیان منو میرسوند مدرسه تا اینکه تصمیم گرفتم ب کیان بگم ک دوستش دارم.و زهرا خانوم هم تا پرسش نامه شو راجع به کیان پر نکرد ول کن نشد و از کل ماجرای منو کیان خبر دار شد.شب آخری ک با کیان صحبت کردم باهم قرار گذاشتیم تو همون پارکی ک برای بار دوم گفت عاشقمه

_روز بعد از مامان ب بهونه زهرا اجازه گرفتم و با زهرا هم هماهنگ کردمو رفتم سر قرار

کیان:‌سلام پریسما خوبی؟

_سلام مرسی تو خوبی؟

کیان :مرسی منم خوبم پریسما اگه اینجا راحت نیستی میخوای بریم تو ماشین ک مطمئن بشی کسی نمیبینتت؟

_فعلا ک همین جا خوبه

کیان:باشه.پریسما تو قرار گذاشتی ک بیایم بیرون این یعنی اینکه میخوای حرف خاصی رو ب من بگی؟

_آره کیان بعد از مدتها تونستم ب خودم این جرأت رو بدم و بیام باهات صحبت کنم.

کیان‌:‌نکنه میخوای بگی ک دوستم نداری پریسما؟

_کیان راستـــش،راســـتــــــش منم دوست دارم

کیان:

_خواهش میکنم اینجوری نگام نکن کیان الان آب میشم میرم زیر زمین

کیان:پریسما میشه ی بار دیگه حرفتو تکرار کنی؟

_میگم اینجوری نگام نکن

کیان:نـــه حرف قبلیش رو ی بار دیگه تکرار کن!!

_کیان ازم نخواه دوباره حرفمو تکرار کنم

کیان:خواهش میکنم فقط یک بار دیگه تکراش کن

_باشه اما آخرین باره(کیـــان عزیـــــزم من دوســــتــِت دارم.❤)

برچسب: نویسنده: پرهام رفیعی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 3:50

صفحه بندی