رمان از عشق تا جدایی.پارت دوم.قسمت اول - تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 3:50
رُمـــــــــــــــــــان های عاشقانه دلنوشته.رمان های عاشقانه ❤و جنجالی و....... رمان از عـــشق تا جدایـــــی.پارت دوم.قسمت اول چند روزی تو شک بودم کیان هم خودشو گم و گور کرده بود پشیمون شدم ک بهش نگفتم دوستش دارم کیان عشقه منه پس چرا دست رد ب سینش بزنم؟چرا عشقمو اذیت کنم؟کاش شماره موبایلشو داشتم به...
رمان از عشق تا جدایی.پارت دوم.قسمت دوم - تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 3:50
کیان:پریسما زود باش سوار ماشین شو بریم_ولی آخه دوستم همرامه!!! زهرا:کیان:خودم میبینم دوستت همراهته خب با دوستت سوار ماشین بشین برسونمتون_ زهرا اومد سمتمو در گوشم گفت:پریسما این پسره کیه دیگه؟_بیا سوار شیم بعدأ بهت میگم کیهزهرا:ولی آخه_ولی آخه نداره گفتم بیا سوار شیم بیا دیگه تا دوباره ی اتفاقی نیفته...
رمان از عشق تا جدایی.پارت سوم - تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 3:50
کاش زمان میگذشت و با گذشت زمان همه چیز درست میشدکیان:پریسما رسیدیم،دیگه نمیتونم جلوتر برسونمت _باشه مرسی.از ماشین پیاده شدم همین ک خواستم در ماشین رو ببندم کیان گفت:عشقم مراقب خودت باش_لپام گل انداخت(تو هم مراقب خودت باش عشقم)و از کیان خداحافظی کردم و رفتم خونه بابام هم تازه رسیده بود خونه_سلام ماما...
رمان از عشق تا جدایی.پارت سوم قسمت دوم - تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 3:50
_ بنظرت میشه چنین حرفی رو هم دروغ گفت؟کیان:پریسما من نمیتونم باور کنم ک تو هم دوستم داشته باشی انگار ی معجزه شده و خدا رو هزار مرتبه شاکرم. پریسما میشه بغلت کنم؟ _چی میگی کیان دیونه شدی؟کیان:آره پریسما من دیونه تو ام،دیونه نگاه کردنت،دیونه عصبی شدنت،دیونه خنده هات پریسما تو همه زندگیم شدی_کیان ب آدم...
رمان از عشق تا جدایی پارت چهارم - تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 3:50
پسره:ببین پریسما خانوم_تو اسم منو از کجا میدونی؟؟ پسره:من خیلی چیزا از تو میدونم خانوم خوشگله مثلا اینکه کیان نامزدت نیست و پسر همسایتونه و بابات ی آدم غیرتی ک اگه بفهمه دخترش قایمکی چیکارا میکنه،سرت رو از تنت جدا میکنه پس من ب بابات هیچ حرفی نمیزنم و تو هم در عوضش منو قبول میکنی._پسره بیشعور تو کی ...
رمان از عشق تا جدایی.پارت چهارم.قسمت دوم - تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 3:50
_بیشتر از صد بار زنگ زدم ب کیان جواب نمیده.دیگه ن زنگ زدم ن اس دادم چند هفته ای هسته ک از کیان خبری نیست امتحانام هم تموم شده بقیه ب فکر ثبت نام کنکور اما من دسگه نمیخوام ادامه تحصیل بدم ب مامان و بابا هم گفتم اول موافقت نکردن اما گفتم چ شما راضی بشین چ نشین من دیگه درس نمیخونم تا آخرش مجبور ب سکوت ...
رمان از عشق تا جدایی.پارت پنجم - تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 3:50
بابا:دخترم نمیخوای ب مهمونمون سلام کنی!_سلام خوش اومدید سام:سلام پریسما خانوم!!_(از اینکه اسممو صدا میکرد متنفر بودم پسره چندش)...ببخشید شما اسم منو از کجا میدونید؟بابا:دخترم ایشون آقای سام قاسمی هستند یکی از همکاران و البته دوستان بنده.سام:خوشبختم پریسما خانوم_علاوه بر این.بابا میشه بگید با من چیکا...
- تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 15:26
اگر رمان با موضوع خاصی مد نظرتون هست لطفا بازم بگید من براتون با همون موضوعی ک دوست دارید رمام میذارم
رمان از عـــشق تا جدایـــــی.پارت پنجم - تاریخ: 1400/9/29 ساعت: 10:24
_سام جلو چشمام بود باورم نمیشد
خوش آمد گویی - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 15:15
با سلام الهه جعفری هستم خوش حالم از این ک با من همراه هستید تا جایی ک بتونم راضیتون میکنم دوستتون دارم
رمان از عشق تا جدایی - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 15:15
رمان از عشق تا جدایی داستان ی دختر عاشقه امیدوارم این رمان رو دوست داشته باشید+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۶ساعت 10:7 توسط الهه جعفری |
رمان از عـــشق تا جدایـــــی.پارت اول_قسمت اول - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 15:15
این اولین بار بود ک حس میکردم عاشق شدم اما اون آدم مغروری بود،اصلاً غرور رو دوست ندارم! کاش میتونستم ازش بپرسم ک دوستم داره یا ن؟فک کردن دیگه بسه باید برم مدرسه دیرم شده.آماده شدم لباس فرمو ک سرمه ای بود تنم کردم بی حوصله موهامو شونه کردم،مامان:پریسما مدرسه ات دور شدا ب کلاست نمیرسی!پریسما:آماده ام
رمان از عـــشق تا جدایـــــی.پارت اول_قسمت دوم - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 15:15
از عشــق پارت اول-قسمت دوم پریسما:بفرماید هر چی میخواید بگید راحت باشید کیان:پریسما خانم نیاز نیست منو شما یا آقا کیان صدا کنید همون کیان صدا کنید کافیه اینجوری منم راحت ترم.پریسما:اما آقا کیان..کیان:آقا کیان نداریم دیگه فقط کیان.پریسما:باشه ولی طول میکشه تا عادت کنم ب گفتن کیان تنها و شما هم منو پر