خرید بک لینک

رمان از عـــشق تا جدایـــــی.پارت دوم.قسمت اول

رُمـــــــــــــــــــان های عاشقانه

دلنوشته.رمان های عاشقانه ❤و جنجالی و.......

رمان از عـــشق تا جدایـــــی.پارت دوم.قسمت اول

چند روزی تو شک بودم کیان هم خودشو گم و گور کرده بود پشیمون شدم ک بهش نگفتم دوستش دارم کیان عشقه منه پس چرا دست رد ب سینش بزنم؟چرا عشقمو اذیت کنم؟کاش شماره موبایلشو داشتم بهش زنگ میزدم.دلم براش تنگ شده.یعنی اگه بهش بگم دوستش دارم کار اشتباهی نمیکنم؟‌ صدای زنگ گوشیم اومد گوشی رو برداشتم دیدم دوستم زهراست. الو سلام زهرا:سلام خوبی کجایی چیکارا میکنی؟ پریسما:خونم. مرسی بد نیستم کار خاصی نمیکنم چرا؟ زهرا:میای باهم بریم بیرون؟ (از این ب بعد_گوینده پریسما است) _بریم کجا؟ زهرا:مث اینکه یادت رفته تولد اِلمیراست بریم واسش تهیه کنیم _من نمیام حالم خوب نیست زهرا:آخه تو چت شده دختر چرا دیگه بیرون نمیری تو درساتم ک ضعیف شدی معلوم نیست چ مرگته دختر پاشو بیا بریم بیرون باهم صحبت کنیم. _گفتم حال ندارم بیام بیرون انقد اصرار نکن زهرا:من تو کافی شاپ همیشگی منتظرتم تایک ساعت دیگه میبینمت بای. _زهرا منتظر جوابم نشد و گوشی قطع کرد،بعد از مدتها قرار بود برم بیرون دوست نداشتم وقتی بسرون میرم شلخته باشم با اینکه حوصله نداشتم اما بازم تیپ زدم ی مانتو کوتاه اسپرت با ی شلوار لوله ای تنگ و ی شال سفید و رژ لب صورتی ملایم با ریمل زدم و از مامان اجازه گرفتم و رفتم ب کافی شاپ.زهرا:سلام پریسما خانم گلِ گلاب حالا دیگه حوصله ما رو نداری ن باشه معلوم نیست کیو پیدا کردی ک دیگه ما رو نمیخوای _ای بابا زهرا خانوم شما بذار من جواب سلامتو بدم بعد گله گذاری کن لاأقل فرصت نفس کشیدن ب خودت بده بعد دوباره ادامه بده زهرا:ای بابا پریسما باشه حالا دیگه ب من تیکه میندازی واقعا مرسی رفیق هم رفیقای قدیم رفیق های تازهی دیگه فیقن ن رفیق _زهرا بس کن حوصله ندارم دیگه ادامه نده اصلا معذرت میخوام ببخشید ،گل نازم بیا با هم بریم واسه المیرا خریداری کنیم زهرا:باشه بلند شو تا بریم _رفتیم ی پاساژ خیلی بزرگ،اصلا از قبل فک نکرده بودم ک چ کادویی برا المیرا بخرم منتظر بودم ی چیزی ب دلم بشینه تا بخرمش. ی گوی شیشه ای ک شبیه قلب بود و ی پرنسس و پرنس خوشگل تو قلبه بود جلب توجه کرد نگاهم سمت گوی بود ک یهو ی نفر از پشت بغلم کرد جیغ کشیدم و همزمان با زهرا هر دومون برگشتیم و پشت سرمون نگاه کردیم نگاه همه سمت ما جلب شد،ی پسر قد بلند و قامتی کشیده و خوش تیپ معلوم بود ورزش کار بود دستش رو از دور کمرم باز کرد گفت:عاشقتم خانومی چشمام از حلقه زد بیرون و با بلندترین صدایی ک میتونست از هنجرم بیرون بیاد داد کشیدم خفه شو تو کی هستی ک ب من میگی عاشقتم عوضی و پسره هم گفت:من آقاتم خانومی _با تمام قدرتم سیلی زدم بهش و دست زهرا رو گرفتم با تمام سرعت ب بیرون از پاساژ میدوییدم چند تا خیابون از پاساژ دور شدیم ک دیدم پسره دوباره با ماشین اومد جلومون و ترمز کشید زهرا:پریسما آخه این پسره کیه حالا چیکار کنیم _آروم باش زهرا ببینم این پسره میخواد چیکار کنه. _خیلی ترسیده بودم و نفسمو ب زور بیرون میدادم و پسره خیلی آروم و ریلکس از ماشین پیاده شد و سمت ما اومد و گفت:خانومم الان دیگه بیشتر عاشقت شدم ایول ب خانومم قدرتت هم خوبه خانومم دلم جای دستت رو ببوسم. _داد زدم خفه شو احمق مزاحمم نشو تا بلایی سرت ندادم _خیلی ترسیده بودم ک ماشین کیان کنارمون ایستاد و کیان از ماشین پیاده شد و گفت:پریسما این آقا کیه؟؟؟ _من نمیشناسمش اون مزاحمم شده کیان:آقا کی گفته مزاحم نامزد من بشید پسره:از کی تا حالا خانوم من شدهِ نامزد تو؟ _از چشم های کیان میشد دید ک آتیشی شده آروم آروم سمت پسره رفت و دستش رو مشت کرد با تموم قدرت خوابوند تو گوشه پسره..

برچسب: نویسنده: پرهام رفیعی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 3:50

صفحه بندی